اشتباهات لپی ...

بالاخره این دوره نت ورك پلاس كه تا سي سي ان پي هم جلو رفته بوديم تموم شد و من سرم خلوت شد

يكم از حرف زدن هاي شاهكار هليا بگم :

  • يه روز توي حياط خونه مامانم دنبال بازي مي كرديم كه يهو وايستاد و گفت مامان بيا بريم سيب زمين !!! حالا من هي مي پرسم سيب زمين كجاست؟ ميگه همونجا كه توش ماهي داره .... (منظورش زير زمين بود)
  • علي داشت به كفش هاش واكس مايع ميزد. هليا اومد پرسيد بابا چيكار مي كني . اونم گفت واكس ميزنم. چند دقيقه بعد هليا دوباره اومد گفت : بابا هنوز داري واكسن ميزني ؟
  • ياد گرفته صندلي اش رو مياره پشت پنجره و بيرون رو تماشا ميكنه . حالا بماند كه چند بار ولو ميشه رو زمين. پشت شيشه ماشين ما هم آرم صندلي ماشين هست و زود پيداش ميكنه . منم ماشين رو جلوي در خونه پارك كرده بودم . دو سه تا بچه داشتن اون اطراف بازي مي كردن كه يهو ديدم جيغ و گريه هليا بلند شد. رفتم ميگم چي شده ؟ ميگه به اون ني ني ها بگو به ماشين ما دست نزنن!!!!!
  • اين روزها سي دي ۱۰۱ سگ خالدار قسمت ۲ همش تو خونمون پخش ميشه! از توي كارتون كلمه خانواده رو ياد گرفته . منم بهش توضيح داده بودم كه خانواده ما ۳ نفري هست و .. بعد برگشته به علي ميگه : بابا تو هم خونباده اي ؟

اكثر آهنگ هاي پي ام سي رو حفظه! تا اول آهنگ شروع ميشه فوري مي گه خواننده كيه يا باهاش آهنگ رو ميخونه! يه بار هم كه آهنگ پويا بود گير داده بود كه اين باباست! (البته اگه يكم وزن كم كنه شايد شبيه باشه)

كاشكي منم از اينا مي داشته بودم

  • هلیا جدیدا کلمه کاش و کاشکی رو یاد گرفته . یه تبلیغ داشت توی تلویزیون نشون میداد یه دفعه دیدم میگه : مامان کاشکی منم از اینا می داشته بودم!!!(صرف کردن فعل رو کیف می کنین؟)
  • وقتی بهش میگم تو از رو کتابت برام قصه بخون اینجوری شروع می کنه : روزی روزگاری بود...
  • یه دفعه تو ماشین با هم داشتیم میرفتیم و شیشه های ماشین پایین بود. یک زنبور اومد توی ماشین .هلیا پرید بغل من که در حال رانندگی بودم و زنبور هم تو ماشین داشت میچرخیدحالا فکرکنید چجوری من تونستم در حال رانندگی و بجه به بغل زنبور رو بیرون کنم
  • وقتی با هم میریم خرید هر مغازه ای که پله های زیاد داشته باشه رو انتخاب میکنه و سرش رو میندازه پایین و میره !!! بدون توجه به اینکه مغازه چی فروشی هست
  • یکبار داشت عروسکش رو میخوابوند روی پاش به من هم گفت سر وصدا نکن آوا بخوابه .منهم تو آشپزخونه مشغول کار بودم . به محض اینکه من کارمیکردم میگفت:مگه بهت نگفتم سر و صدا نکن .بچم خوابه
  • یک خیابون کوچیک(در واقع کوچه) هست توی مسیرمون که تازگی براش چراغ قرمز گذاشتن .قبلا به هلیا یاد داده بودم که وقتی چراغ قرمز باشه نباید حرکت کرد وقتی سبز شد ماشین میتونه بره. وقتی به جراغ رسیدیم قرمز بود . خیابون هم خلوت بود و کسی نبود منم چراغ رو رد کردم. یک دفعه داد زد مامان!!! چراغ که قرمز بود.نباید میرفتی

 

این عکس مال ۳ ماهگی هلیاست.